گنجور

 
کمال خجندی
 

دل دگر غم دارد از تو جان دگر

سینه دیگر خاطر بریان دگر

این چه اشک است این مرا باران ز چشم

اشک دیگر باشد و باران دگر

این چه خندیدن چه شیرینیه لب است

لب دگر باشد گل خندان دگر

ناصحم گفتا به خوبان دل منه

ای خدا عقلش بده با آن دگر

ای خوش آن ساعت که تو دشنام من

گوئی و من گویمت ای جان دگر

ما به دلبند از ازل بستیم عهد

عهد اوه کردن دگر نتوان دگر

در وفا کم خواندی آن مه را کمال

اینچنین محبوب را کم خوان دگر