گنجور

 
کمال خجندی
 

نقطه دایره لطف دهان تو بود

آیت حسن خط مشک فشان تو بود

سر به بیماری باریک کشة آخر کار

هر که را آرزوی موی میان تو بود

پایه همت درویش و سرافرازی او

به هوای قد چون سرو روان نو بود

آنچنان داد خطت داد نکوئی کز شوق

تا به گلبرگ طری جامه دران تو بود

بی گل روی تو هر لاله که روید ز گلم

بر دلش داغ تو بر سینه نشان تو بود

دم آخر که بپوشم از جهان چشم امید

همچنان گوشه چشم نگران تو بود

ملک دلها ز نو آباد بود به که خراب

خاصه ملکی که سراپای از آن تو بود

گفته به صورت او مظهر معنیست کمال

خود عیانست چه حاجت به بیان تو بود