گنجور

شمارهٔ ۴۷۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد

چنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد

مده تعلیم خون ریزی به تاز آن چشم جادو را

که خود را اندرین صنعت نوی استاد میدارد

مرا از گریه بیحد مترسانید ای باران

که گرگی اینچنین باران فراوان باد میدارد

ز خیل بندگان خود شمردی سرو بستانرا

که خود را چون غلامان فضول آزاد میدارد

بدور قامتت برکنده باد آن چشم گونه بین

که چون نرگس نظر بر سرو و بر شمشاد میدارد

به باد از خاک پای خود فرستم گفت پیک دل

دو چشم از راه مشتاقی به راه باد میدارد

کمال این درد را زان لب دوائی ممکنست اما

کجا شیرین بیغم را غم فرهاد می دارد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید