گنجور

 
کمال خجندی
 

دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود

خانه روشن شد و دیدیم همو آمده بود

تا به بینیم به طلعت میمون فالش

فرعه انداخته بودیم و نکو آمده بود

نا تمامی مه آنشب همه را روشن شد

که چو آئینه به او روی برو آمده بود

با خیال لب و آن عارض نازک در چشم

آب دولت همه را باز بجو آمده بود

می دمید از دم مشکین صبا بوی بهشت

بوی بردیم که او زآن سر کو آمده بود

هر که دیدیم چو چشم و سر زلفش آنجا

مست و آشفته آن سلسله مو آمده بود

دل دیوانه خود سوخته چون عود کمال

آن پری روی ملک خوی ببو آمده بود