گنجور

 
کمال خجندی

دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد

داغ جور و ستمت هر دو به یک جا بکشد

جان به یک سر نکند با سر شمشیر تو قطع

که چو زلفت بقدمهای تو سرها بکشد

خوش بود تیر تو بر سینه ولی آن خوش نیست

که کماندار تو باز آبدش از ما بکشد

نرسد بر نو به چارده بر گوشه بام

گر ز خورشید رخی سر به ثریا بکشد

این همه بار جفا عاشق از آن کرد قبول

که درین واقعه خود را بکشد با بکشد

قلم صنع کند رقص و سراندازیها

دست قدرت گر از آن صورت زیبا بکشد

می کنند ناله و آه از دل غمدیده کمال

هر که شد عاشق روی تو ازینها بکشد