گنجور

 
کمال خجندی
 

در راه عشق هر که بمن اقتدا کند

باید که سر ببازد و جان را فدا کند

دیوانه وار خانه هستی کند خراب

هر کو اساس عشق حقیقی بنا کند

باری گزیده ایم که در حاصل حیات

سر کنیم در سر کارش کرا کند

در حق من رقیب اگر گفت تهمشی

صاحب نظر هر آینه این افترا کند

روزی ز روی لطف نپرسی که این غریب

بی ما چگونه میگذراند چها کند

وقتی ندانی از سر کویت شنیدمی

کوهاتفی که بازم از آنجا ندا کند

سی ساله بندگی کمال ار قبول نیست

رفت آنچه رفت باز زند ابتدا کند