گنجور

 
کمال خجندی
 

بر دل از غمزه خدنگی زدی آن هم گذرد

چون گذشت از سپر سینه ز جان هم گذرد

من اگر سینه ز پولاد بسازم چو دلت

گر خدنگ نظر این است از آن هم گذرد

تو اگر بگذری از سرو بخوش رفتاری

اشک گلگون من از آب روان هم گذرد

گر دهنده اهل نظر پیش تو دشنام رقیب

ما نخواهیم که نامش به زبان هم گذرد

نگذرد گریهام از ابر بهاران تنها

کز فلک بینو مرا آه و فغان هم گذرد

بر سر عاشق اگر سیل بلا آبد باز

از دل و دیده خونابه چکان هم گذرد

گفتی از سر گذرد در طلب دوست کمال

سر چه باشد ز سر و جان و جهان هم گذرد