گنجور

 
کمال خجندی
 

به خانه ای که چنین میهمان فرود آید

همای سدره در آن آشیان فرود آید

زمی سعادت و طالع که او شبی چون ماه

به کلبة من بی خان و مان فرود آید

از تشنگی دل و جان بر چه زنخدانش

گه این زچاه برآید که آن فرود آید

به چشم نرگس اگر سرو بیند آن رخسار

کجا سرش به گل بوستان فرود آید

چو فرج ژاله که آید به اوج غنچه فرود

غم تو در دل تنگ آنچنان فرود آید

چو اشک را ز دویدن پا زد آبله ها

رها کنم که بر آن استان فرود آید

کمال اشک ترا نیک نام شد باران

که گفته اند لقب ز آسمان فرود آید