گنجور

شمارهٔ ۲۸۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت

وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت

پر واجب است به هر گشتن توأم شکری

هزار شکر که چشمت هزار بارم کشت

دعای زندگیم گو مکن کس از یاران

بس است زندگی من همین که بارم کشت

شب فراق بشارت بکشتنم دادی

چه منت است ز نو کآن شب انتظار کشت

گرم تو دل ندهی چون رهم ز دست رقیب

که جز به سنگ من آن مار را ندارم کشت

ز پیچ و تاب چو دامی که صید را بکشد

درون هر گره آن زلف ثا بدارم کشت

نرفت آب خوشی بی لبش به حلق کمال

مگر دمی که به شمشیر آبدارم کشت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان