گنجور

شمارهٔ ۲۷۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت

وز خاطر شک تمنای او نرفت

آن دل سیاه باد که سودای او نپخت

وان سر بریده باد که در پای او نرفت

با این همه جفا که دل از دست او کشید

سودای دوستی ز سویدای او نرفت

آمد عروس گل به چمن با هزار حسن

وز کوی دوست کسی به تماشای او نرفت

پیک نفس که مژده رسان حیات اوست

بی حکم او نیامد و بی رای او نرفت

مسکین کمال در سر غوغای عشق شد

وآن کیست خود که در سر غوغای او نرفت



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید