گنجور

شمارهٔ ۲۵۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

مرد عشق تو به غم همدرد است

دردمند تو بلا پرورد است

هر که از درد و رنگی دارد

اشک او سرخ و رخ او زرد است

بیخیر میفتد آتش خواب است

درد و غم می خورد اینش خورد است

دردمندان به دو رخ پاک کنند

کف پا کز ره ن گرد است

هست با درد تو هر فردی را

عالمی کز همه عالم فرداست

عشق، بیدرد سری گرم نکرد

شمع تا سوز ندارد سرد است

چون براند سخن از درد کمال

هر که مردست بگوید مرداست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام