گنجور

شمارهٔ ۲۰۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

عمریست که با او دل مسکین نگران است

ما در غم و او شادی جان دگران است

ای باد مبر خاک کف پاش به هر سو

کان روشنی دیده صاحب نظران است

تا بلبل و گل بافته بویت به گلستان

این نعره زنان از غم و آن جامه دران است

گر بر دل مجروح رسد نیر نو سهل است

این هم گذرد چون همه چیزی گذران است

دات نتوان گفت که بر سینه عذاب است

بارت نتوان گفته که بر دیده گران است

هم عمر به آخر شده و هم بسته به پایان

این راه مطلب را به کنار ونه کران است

گر ریختن خون کمال است مرادت

ما نیز بر آنیم که تیغ تو بران است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام