گنجور

 
کمال خجندی
 

عشق ورزیدن به جان نازنینان نازک است

خامه این بیچاره را خود که جانان نازک است

ناز کیها مینماید آن میان یعنی به من

زندگانی خواهی ار کردن بدین سان نازک است

یکدم بگذر ز عین مردمی بر چشم من

زانکه بر آب روان سرو خرامان نازک است

گل ندارد پیش سرو سیم برهم نازکی

گر چه می گویند گل را کز گیاهان نازک است

رسم خوبان جهان عاشق کشی باشد کمال

کارهر مسکین که عاشق شد بر ایشان نازک است