گنجور

شمارهٔ ۱۷۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت

با این کمند روی زمین می توان گرفت

ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را

چشمت به غمزه ملک دل ما چنان گرفت

خوبان همه ز شرم گرفتند روی خویش

پیش نو از نخست به آسمان گرفت

ای دل مترس از آنکه نگردی شکار یار

اینک ز غمزه نپر وز ابرو گمان گرفت

سر پیش او نهادم و نگرفت آن به هیچ

جان عزیز چون بنهادم" روان گرفت

از لاغری گرفت به یک تک شبم رقیب

خندید بار و گفت که سگ استخوان گرفت

در باب عاشقی است حدیثی به زر کمال

هر نقش کز رخ نو بر آن آستان گرفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.