گنجور

 
کمال خجندی
 

ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست

اگر بیدل نیم بی دینم ای دوست

مرا صد بار گفتی خواهمت کشت

بکش بک ره مکش چندینم ای دوست

تو دشمن دوستی من دوست دشمن

تو آنی در وفا من اینم ای دوست

گزین تر از همه رأی من این است

که بر تو دیگری نگزینم ای دوست

چو شمعم گفته ای بنشین بر آتش

ز جان برخیزم و بنشینم ای دوست

به بهای غمت پروانه سان سوخت

مگس را بال بر بالینم ای دوست

کمال از ضعف شد هیچ و هیچش

نمیپرسی چنین میبینم ای دوست