گنجور

شمارهٔ ۱۶۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست

چون هلاک ما رضای اوست ما دانیم و دوست

گر نوازد ور گدازد جان ما کس را چه کار

ور به جان دشمن شود با دوست ما دانیم و دوست

دیده گربان ما در پای هر سرو و گلی

گر بجست و جوی او چون جوست ما دائیم و دوست

کس نداند از برای کیست رو بر خاک راه

آنکه دایم بر سر آن کوست ما دانیم و دوست

چند پیچیدن درین کز غم نشت شد رشته ای

گر ازین غم کم ز ثار موست ما دانیم و دوست

این سخنها تا کیت گفتن که بیرحم است و مهر

گردلش دل نیست سنگ و روستا دانیم و دوست

با نکو خواهان و بدگویان بگو از ما کمال

دوست با ما بد و گر نیکوست ما دانیم و دوست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید