گنجور

شمارهٔ ۱۵۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است

که نام بندگی اینها برای نام خوش است

همیشه خواهم و پیوسته داغ بند گیت

که پادشاهی و دولت على الدوام خوش است

دگر به زلف تو خواهم ز جور غمزه گریخت

که دور فتنه توجه به سوی شام خوش است

خوش آمدست نشستن به زلف و حال ترا

بر همیشه مردم صیاد را به دام خوش است

به دور حسن رخت بایدم از آن لب کام

چو در اوان گل و لاله نقل و جام خوش است

خوش است از تو سلامی مرا در آخر عمر

چو نامه رفت با تمام و السلام خوش است

کمال حال دل و زلف تو خوش و بد گفت

که لف و نشر مشوش درین مقام خوش است



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید