گنجور

شمارهٔ ۱۴۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت

شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت

دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست

لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت

شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت

اشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت

دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفت

آفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت

سالها بوسیدن پایش مراد دیده بود

آن نشد بوسیده لیکن دیده پوسیدن گرفت

آب حیوان نیست روزی همچو اسکندر کمال

خضر خطش چشمه را از سبزه پوشیدن گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام