گنجور

 
کمال خجندی
 

دل به از وصل رخت در جان تمنائی نیانت

دیده از دیدار تو خوشتر نماشائی نیافت

عقل در دور رخت چندانکه هر جا کرد گشت

چون سر زلفت سری خالی ز سودانی نیافت

چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی

هیچ عاشق فرصت بوسیدن پانی نیافت

همچوئرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد

تا سر خود زیر پای سرو بالانی نیافت

با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت

همچو این گوهر کسی در هیچ دریائی نیافت

دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد

کی کند فهم دقایق چون معمائی نیافت

بافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال

لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.