گنجور

شمارهٔ ۱۳۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست

برآمد از دل درویش خسته الله دوست

چو آفتاب نشست و چراغ ها افروخت

درون خلوت دلها به روی چون مه دوست

به رهگذار دل و دیده سیلهاست ز خون

چگونه بگذرد ای دوستان برین ره دوست

گرت ز ذوق درونی نهفته حالت هاست

گمان مبر که ز خال تو نیست اگه دوست

بگو نشین به دلت درد و ناله چون برخاست

که درد می کند آنجا مقام و آنگه دوست

مریض عشق به عمر دوباره شد مخصوص

به پرسشی چو قدم رنجه کرد که که دوست

کنند پرسش من دوستان که کبست کمال

درون جان نو بالله جیپ و تالله دوست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید