گنجور

شمارهٔ ۱۰۷۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ما رسی هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدی

همچو شهان به مرحمت سوی گدا نیامدی

سوخت غمم چو از دعا حاجت ما روا نشد

هیکل خویش سوختم چون به دعا نیامدی

آمده به قصد جان هجر تو کشته شب مرا

درد و دریغ جان من دوش چرا نیامدی

نیست سزای دیدنت دیده بگیر ز آینه

زانکه جمال خویش را جز تو سزا نیامدی

از سر زلف دلکشت کس نشنید بوی جان

تا به سر شکستگان همچو صبا نیامدی

جان نفشانده بر در کعبه وصل دلبران

طرف مکن چو از سره صدق و صفا نیامدی

هست کمال گفتیم این همه درد گرد تو

درد کجا رود دگر چون تو دوا نیامدی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید