گنجور

 
کمال خجندی
 

حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی

سخن جز به شمشیر قطعا نگونی

بحل کردمت خون خود گر بنازی

کشی زودم امروز و فردا نگونی

هرآن شربت غم که دادی نخستین

بمن ده بشرطی که صهبا نگونی

چو گونی لقب نازل از آسمان شد

نهان از چه شد آب حیوان که داند

نهان از چه شد آب حیوان که داند

تو با آن دهان نکته تا نگوئی

مبادا که پابند نقش دهانت

بهر کس دگر این معما نگوئی

کمال آنچه گونی از آن روی زیبا

برویش که جز خوب و زیبا نگویی