گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

چون نیست ما را با او وصالی

کاجی بکویش بودی مجالی

زین به چه باید ما را که آید

از خاک کویش باد شمالی

همچون هلالی گشتم چو دیدم

بر طرف خورشید مشکین هلالی

جانم ز جانان سر بر نتابد

کز جان نباشد تن را ملالی

از شوق لعلش دل شد چو میمی

وز عشق زلفش قد شد چو دالی

در چنگ زلفش دل پای بندی

بر خاک کویش جان پایمالی

دانی که چونم دور از جمالش

از مویه موئی وز ناله نالی

هر شب خیالش آید به پیشم

شخص ضعیفم بیند خیالی

آنکس چه داند حال ضعیفان

کو را نبودست یکروز حالی

می‌رفت خواجو با خویش می‌گفت

کان شد که با او بودت وصالی

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

تردید در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۰۶ نوشته:

فریاد کردم از رنج این دل
از آه و افغان دل را چه حاصل
این رنج و فریاد از دیده آید
گفتا شفیقی دیده فرو هل
بر لب بیاور جامی ز باده
تا راست گردد افکار باطل
آن را که گوید غرق گناهم
گو در ره ما پیداست ساحل
جامی به من داد از روز اول
هرگز ننوشد زین باده جاهل
جان را گره زد در قالب تن
تا بازگردد در خاک و در گل
کار صداقت در مشکل افتاد
تردید دارم در حل مشکل

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ali در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۰ نوشته:

بیت اول
بگویش؟
بکوبش؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.