گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

چو هیچگونه ندارم به حضرت تو مجال

شوم مقیم درت بالغدوّ و الآصال

شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم

که در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال

که را وصال میسر شود که در کویت

مجال نیست کسی را مگر نسیم شمال

نشسته‌ام مترصد که از دریچهٔ صبح

مگر طلوع کند آفتاب روز وصال

ز خاکم آتش عشقت هنوز شعله زند

چو بگذری به سر خاک من پس از صد سال

تو را اگر چه ز امثال ما ملال گرفت

گرفت بی تو مرا از حیات خویش ملال

مقیم در دل خواجو توئی و می‌دانی

چه حاجتست به تقریر با تو صورت حال

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.