گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

درد من دلخسته بدرمان که رساند

کار من بیچاره بسامان که رساند

از ذره حدیثی برخورشید که گوید

وز مصر نسیمی سوی کنعان که رساند

دل را نظری از رخ دلدار که بخشد

جانرا شکری از لب جانان که رساند

از مور پیامی به سلیمان که گذارد

وز مرغ سلامی به گلستان که رساند

آدم که بشد کوثرش از دیدهٔ پر آب

بازش بسوی روضهٔ رضوان که رساند

شد عمر درین ظلمت دلگیر بپایان

ما را به لب چشمهٔ حیوان که رساند

گر فیض نه از دیده رسد سوختگانرا

هر دم بره بادیه باران که رساند

درویش که همچون سگش از پیش برانند

او را به سراپردهٔ سلطان که رساند

بی جاذبه‌ئی قطع منازل که تواند

بی راهبری راه بیابان که رساند

شد سوخته از آتش دوری دل خواجو

این قصهٔ دلسوز بکرمان که رساند

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.