گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

شبی که راه هم آه آتش افشان را

ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را

ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش

ز بهر درد فدا کرده است درمان را

مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی

که ما ز چشم بیفکنده‌ایم طوفان را

بقصد جان من آن کس که میکشد شمشیر

نثار خنجر خون‌ریز او کنم جان را

عجب نباشد اگر تشنهٔ جمال حرم

ز آب دیده لبالب کند بیابان را

بعزم کعبه چو محمل برون برد مشتاق

بسوزد از نفس آتشین مغیلان را

نوباد پای زمین کوب را بجلوه درآر

که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را

مگو بگوی که سرگشته از چه میگردی

اگر چنانکه ندانی بپرس چوگان را

مکن ملامت خواجو که از گل صد برگ

مجال صبر نباشد هزار دستان را

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رفیع زاده در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۳۸ نوشته:

باتشکر از زحمات بسیار ارزنده اتان دربیت اخرخاجو از نظراملایی اشتباه است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
سید احمد مجاب در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۸ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۵ نوشته:

تو (بادپای) زمین کوب را بجلوه درآر
که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
سید احمد مجاب در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۸ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۶ نوشته:

شبی که راه (دهم) آه آتش افشان را
ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
سید احمد مجاب در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۸ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۷ نوشته:

بگو (به گوی) که سرگشته از چه میگردی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.