گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

بحز از کمر ندیدم سر موئی از میانت

بجز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت

تو چه معنی که هرگز نرسیده‌ام بکنهت

تو چه آیتی که هرگز نشنیده‌ام بیانت

تو کدام شاهبازی که ندانمت نشیمن

چه کنم که مرغ فکرت نرسد بشیانت

اگرم هزار جان هست فدای خاک پایت

که اگر دلت نجویم ندهد دلم بجانت

چه بود گرم بپرسش قدمی نهی ولیکن

تو که ناتوان نبودی چه خبر ز ناتوانت

چو کسی نمی‌تواند که ببوسد آستینت

برویم و رخت هستی ببریم از آستانت

چه گلی که بلبلی را نبود مجال با تو

که دمی برآرد از دل ز نهیب باغبانت

چه شود که بینوائی که زند دم از هوایت

دل خسته زنده دارد بنسیم بوستانت

بچه رو کناره گیری ز میان ما که خواجو

چو کمر شدست راضی بکناری از میانت

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بزرگمهر در ‫۹ سال قبل، پنج شنبه ۹ آذر ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۰۴ نوشته:

ب2-بکنهت }به ک...
ب3-بشیانت } به اشیانت
ب4- بجانت } به...
ب8- بنسیم } به ن..
ب9- بکناری } به...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.