گنجور

 
 
عایشهٔ مقریه

امروز به چشم من چنان می‌آید

کز لعل لبت بوی کسان می‌آید

جانا عجبم ز مردمان می‌آید

نادیده بگویند و همان می‌آید

ظهیر فاریابی

چو شمع تنم ز دل به جان می آید

جانم به لب از تاب زبان می آید

زین آتش دل خوشم چنان می آید

کز آتش آب در دهان می آید

اوحدالدین کرمانی

از رنگ رخش گل به فغان می آید

وز لعل لبش شکر به جان می آید

چاهی است معلّق زنخش می بینی

کز دیدنش آب در دهان می آید

مولانا

تا یک هستی ز آسمان می‌آید

هستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید

از نعرهٔ او جان و جهان می‌غرد

کان جان جهان از آن جهان می‌آید

همام تبریزی

باد سحری رقص‌کنان می‌آید

با مژده یار مهربان می‌آید

برخیز که تا بر سر ره بنشینیم

کآواز درای کاروان می‌آید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه