گنجور

 
خاقانی شروانی
 

من که خاقانیم عزیز حقم

ز آن که عبدی خطاب من رانده است

هرچه یارب ندای حق راندم

لاتخف حق جواب من رانده است

من به کنجی و حق به هفت اقلیم

مدد سحر ناب من رانده است

پیک انفاس بر طریق مراد

دعوت مستجاب من رانده است

ناوک وهم بر نشانهٔ غیب

خاطر تیز تاب من رانده است

گرچه دولت ضعیف، عقل قوی است

که فضول از جناب من رانده است

بخت اگر خفت رای بیدار است

کز پی پاس خواب من رانده است

فضلای زمانه را یک یک

چرخ زیر رکاب من رانده است

وین فلک گرچه بد عمل داری است

هم به نیکی حساب من رانده است

به همه جای نان من پخته است

به همه جوی آب من رانده است