کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم
سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم
رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم
آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان
من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم
عید است این که بر جان کشتن حواله کردی
چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم
نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل
چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم
تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان
چون بیخودی است کارم سامان چرا ندارم
مهتاب را به ویران رسم است نور دادن
پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم
ریحان هر سفالی پیداست آن من کو
من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم
خاقانیم نه والله سیمرغ نیست هستم
پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و معجزات آن صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره دارد. او از کفر به راز عشقش سخن میگوید و میپرسد چرا با وجود این عشق، نمیتواند آن را درک یا نشان دهد. او به سوز دلگیر عشق و آتش پنهانی که در وجودش وجود دارد، اشاره میکند و از اینکه در عمق وجودش، غم عشق را احساس میکند، ابراز تاسف میکند. شاعر همچنین به ناپایداری کارهایش در زمان خودپرستی اشاره کرده و میپرسد که چرا در این حالت، کمبود احساس و شور را تجربه میکند. در نهایت، او به تضاد هستی و نیستی در جهان اشاره میکند و از اینکه با وجود این پیچیدگیها هنوز نتوانسته به پاسخهای رضایتبخشی دست یابد، غمگین است.
هوش مصنوعی: نمیتوانم راز عشق تو را مخفی بدانم، پس چرا ایمان به این عشق ندارم؟
هوش مصنوعی: چرا باید دل از آتش عشق تو بسوزد و من هیچ دلیلی برای این احساس نداشته باشم؟ چرا در وجودم هیچ نشانهای از محبت تو احساس نمیکنم؟
هوش مصنوعی: صبح زود برخاستگان، در دل خود آتش نهفتهای دارند که به دیگران نمینمایانند. من که عاشق هستم، چرا این آتش پنهان را در دل ندارم؟
هوش مصنوعی: این روز جشن و سرور است، روزی که جانم را به عشق تو تقدیم کردم. اگر قرار است جانم را بدهم، چرا برای این قربانی شدن شور و شوقی ندارم؟
هوش مصنوعی: غم تو در دل من جا گرفته و این باعث شده که دل من مانند یک خانه پر از غم باشد. حالا که دل من این چنین شده، چرا من شاد نیستم؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که به خودم توجه داشتم و خودپرستی میکردم، هیچچیز در زندگیم مرتب و سامان نداشت. اما حالا که از خودم بیرون رفتهام و در حال بیخودی هستم، چرا باید انتظار داشته باشم که کارم سامان بگیرد؟
هوش مصنوعی: ماه تابان به ویرانهها نور میبخشد، پس چرا من که جانم ویران است، از روشنایی بهرهمند نیستم؟
هوش مصنوعی: هر سفالی دارای بوی ریحان و عطر خاصی است، اما برای من که دل و روحم مثل سفالی شکسته است، چرا این زیبایی و عطر وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: من خاقان هستم و نمیگویم که سیمرغ هم هستم. وجود و عدم در این دنیا برای من یکسان است، پس چرا چیزی ندارم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.