گنجور

 
افسر کرمانی

چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم

بود ز هجر بتان اشک دیده، باده و جامم

به شامم ار بنمایند رو چه حاجت صبحم

به صبح ار بگشایند مو چه منّت شامم

که از اشارت ابرو همی کشند به تیغم

که از سلاسل گیسو همی کشند بدامم

یکی منم که به عالم ز فیض روی نکویان

ندیده کامی و رسوای خاص و شهره عامم

میان عاقل و دیوانه هست فرقی و لیکن

من اندر این متحیر که ز این میانه کدامم

مرا مگوی که بگذر ز عشقبازی و رندی

اگر منم که بر این آستان همیشه غلامم

ز فرّ بخت بجائی رسیده پایه ام افسر

که پنج نوبت عشق بتان زنند بنامم

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode