گنجور

 
عنصرالمعالی

اول گفت: تا روز و شب آینده است و رونده، از گردش سال‌ها شگفت مدار.

و گفت: مردمان چرا از کاری پشیمانی خورند که یک‌بار از آن پشیمانی خورده باشند؟

گفت: چرا ایمن خسبد کسی که آشنا‌ی پادشاه باشد؟

گفت: چرا زنده شمرد کسی خود را که زندگانی او نه بر مراد او بود؟

آخر گفت: هر که ترا زشت گوید معذور‌تر از آنکه آن زشت به تو رساند.

آخر گفت: به خداوند تعزیت آن دردسر نرسد که بدان کس که بی‌فایده گوش دارد.

آخر گفت: از خداوند زیان بسیاری آن کس را زیان‌مندتر دار که وی را دیدار چشم زیان‌مند بود.

آخر گفت: هر بنده‌ای که او را بخرند و بفروشند آزاد‌تر از آن کس دان که او بندهٔ گلو بود.

آخر گفت: هر چند کسی دانا بود که پاداش ورا خرد نبود آن دانش بر وی وبال بود.

آخر گفت: هر که روزگار او را دانا نکند در آموزش او هیچ‌کس را رنج نباید برد که رنج او ضایع باشد.

آخر گفت: همه چیز از نادان نگاه داشتن آسان‌تر از آن بود که از تن خویش نادان را.

{ دیگر گفت: اگر خواهی که مردمان ترا نیکوگوی باشند نیکوگوی مردمان باش.}

آخر گفت: اگر خواهی که رنج تو ضایع نباشد، بجای مردمان، رنج مردمان بجای خویش ضایع مکن.

آخر گفت: اگر خواهی که کم‌دوست نباشی کینه مدار.

آخر گفت: اگر خواهی که بی‌اندازه اندوهگین نباشی حسود مباش.

{دیگر گفت: اگر خواهی که از رنجیدگی دور باشی آنچه نرود مران.}

آخر گفت: اگر خواهی که زندگانی به آسانی گذاری روش خود را بر روی کار دار.

آخر گفت: اگر خواهی که ترا دیوانه‌وار نشمرند آنچ نایافتنی بود مجوی.

آخر گفت: اگر خواهی که با آزرم بباشی و با آبرو‌ی، آزار کس مجوی.

آخر گفت: اگر خواهی که فریفته نباشی کار ناکرده را کرده مپندار.

{دیگر گفت: اگر خواهی که پردهٔ تو دریده نشود پرده کس مدر.}

آخر گفت: اگر خواهی که بر قفا‌ء تو نخندند زیردستان را پاک دار.

{ دیگر گفت: اگر خواهی که از پشیمانی دراز ایمن گردی به هوای دل کار مکن.}

آخر گفت: اگر خواهی که زیرک باشی روی خویش در آیینهٔ کسان بین.

آخر گفت: اگر خواهی که بی‌بیم باشی بی‌آزار باش.

آخر گفت: اگر خواهی که قدر تو بر جای باشد قدر مردمان بشناس.

آخر گفت: اگر خواهی که به قول تو کار کنند به قول خود کار کن.

آخر گفت: اگر خواهی که پسندیدهٔ مردمان باشی بر آن کس که خرد دارد راز خویش آشکار مکن.

آخر گفت: اگر خواهی که برتر از مردمان باشی فراخ نان و نمک باش.

آخر گفت: چرا دشمن نخوانی کسی را که جوانمردی خویش در آزار مردمان داند؟

آخر گفت: چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو بود؟

آخر گفت: با مردم بی‌هنر دوستی مدار که مردم بی‌هنر نه دوستی را شاید و نه دشمنی را.

آخر گفت: پرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد.

آخر گفت: داد از خود بده تا از داور مستغنی باشی.

آخر گفت: اگر چه حق تلخ باشد بباید شنید.

آخر گفت: اگر خواهی که راز تو دشمن نداند با دوست مگوی.

آخر گفت: خرد نگرش بزرگ زیان مباش.

آخر گفت: بی‌قدر مردم را زنده مشمر.

آخر گفت: اگر خواهی که بی‌گنج توانگر باشی بسند کار باش.

آخر گفت: به گزاف مخر تا به گزاف نباید فروخت.

آخر گفت: مرگ به از آنکه نیاز به همچون خودی برداشتن.

آخر گفت: از گرسنگی مردن به از آنکه از نان سفله سیر شدن.

آخر گفت: بهر تخایلی که ترا صورت بندد بر نامعتمدان اعتماد مکن و از معتمدان اعتماد مبُر.

آخر گفت: به کم ز خودی محتاج بودن عظیم مصیبتی باشد، اگر چه خوش بود، که اندر آب مردن به که از حقیر زینهار خواستن.

آخر گفت: فاسق متواضع این جهان جوی بهتر از عابد متکبر آن جهان جوی.

آخر گفت: نادان‌تر از آن مردم نباشد که یکی از کهتر‌ی به مهتر‌ی برسیده باشد همچنان بسوی او به چشم کهتری نگرند.

آخر گفت: شرمی نبود بتر از آنکه به چیزی دعوی کند که نداند و آنگاه دروغ‌گوی باشد.

آخر گفت: فریفته‌تر از آن کس نبود که یافته به نایافته بدهد.

آخر گفت: فرومایه‌تر از آن کسی نباشد که کسی را بدو حاجتی باشد و تواند که روا کند و نکند.

آخر گفت: اگر خواهی که از شمار دادگر‌ان باشی زیردستان خود را به طاقت خویش نکودار.

آخر گفت: اگر خواهی که از شمار آزاد‌ان باشی طمع را به خود راه مده و در دل جای مده.

آخر گفت: اگر خواهی که از نکوهش عام دور باشی اثر‌هاء ایشان را ستاینده باش.

آخر گفت: اگر خواهی که در دل‌ها محبوب باشی و مردمان از تو نفور نباشند سخن بر مراد مردمان گوی.

آخر گفت: اگر خواهی که نیکو‌ترین و پسندیده‌ترین مردمان باشی آنچ بخود نپسندی به‌کس مپسند.

آخر گفت: اگر خواهی که بر دلت جراحت نرسد که هیچ مرهم نپذیرد با هیچ نادان مناظره مکن.

آخر گفت: اگر خواهی که بهترین خلق باشی از خلق چیزی دریغ مدار.

آخر گفت: اگر خواهی که زبانت دراز باشد کوته دست باش.

آخر اینست سخن‌ها و پند‌هاء نوشروان عادل، چون بخوانی، ای پسر این لفظ‌ها را خوار مدار که ازین سخن‌ها هم بوی حکمت آید و هم بوی ملک‌، زیراکه هم سخن حکما‌ست و هم سخن پادشاهان، جمله همه معلوم خویش گردان و اکنون آموز که جوانی، که چون پیر گشتی خود بشنیدن نپردازی، که پیران چیزها دانند که جوانان ندانند والله اعلم بالصواب.

 
sunny dark_mode