گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

سوز عشقت جگر همی سوزد

تاب رویت نظر همی سوزد

تو چه دانی ؟که آتش رخ تو

نظر اندر بصر همی سوزد

هر چه از دیده بیش ریزم آب

دل مسکین بتر همی سوزد

آنچنان سوخته جگر شده ام

که دلم بر جگر همی سوزد

غم تو هر چه یابد از دل و جان

همه در یکدگر همی سوزد

همچو شمعی در آب دیده دلم

هر شبی تا سحر همی سوزد