گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

ای ز روی تو آب بر آتش

دل ریشم متاب بر آتش

ای زرشک خط تو چون خط تو

جگر مشک ناب بر آتش

بجز از خال و چهرة تو زدود

من ندیدم حباب بر آتش

بر رخت دل چرا نهم خیره؟

دل نباشد صواب بر آتش

لطف تو غالبست بر خشمت

زانکه چیرست آب بر آتش

زلف هندوی تو بسان منست

ساخته جای خواب بر آتش

لیک من ساکنم بیاد تو ، او

میکند اضطراب بر آتش

زانک ب خون بیگناهان ریخت

میکنندش عذاب بر آتش

گفتمش: چشم تو چرا فکند

این دل پر ز تاب بر آتش؟

گفت: آری بنزد بیماران

رسم باشد کباب بر آتش

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.