گنجور

شمارهٔ ۱۹۰ - وقال ایضاً فی الموعظة والنصیحة

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » قصاید
 

مرادلیست زانواع فکرسودایی

که هیچ گونه رهش نیست سوی دانایی

سرش زدایره بیرون وپایش ازمرکز

چوچرخ مانده معلق ززیربالایی

گهی حوالت دادوستد بطبع کند

گهی بچرخ کند نسبت توانایی

گه ازخیال مُشَعبِداسیربلعجبی

گهی زساده دلی درجوال قرایی

بپای حیرت ازین دربدان همی گردد

گرفته آستینش دست فکرهرجایی

ازین نمط بودش درمحل تفرقه حال

ولی،چوجمع شود درمقام یکتایی

بگوشش ازدرودیوارها همی آید

ندای«انی انا الله» از هویدایی

من ازطریق نصیحت همی دهم پندش

که ای دل،این چه پریشانیست ورسوایی؟

بجز بنور چراغی که شرع افروزد

برون نیاید جانت ز تیه خود رایی

توجهدکن که نهی پایِ عقل برسرنفس

که خاک پای تو گردد سپهر مینایی

حجاب کالبدازپیش جان خود بردار

گر آن نیی که بگل آفتاب اندایی

مخدرات سماوی درو جمال دهند

اگرتوآینۀ دل ز زنگ بزدایی

کلیدکام تودرآستین خویشتن است

ولی چه سود؟تو با خویش برنمی آیی

بدست خویش تبه می کنی توصورت خویش

وگرنه،ساخته اندت چنان که می بایی

زمانه ازتو بگل مهره گوهری بخرید

که قدرآن نشناسدکسی زوالایی

زمانه دادۀ خودیک بیک چوازتو ربود

تونیز دادۀ خودجهد کن که بربایی

بکش زدامن لذات دست کان نر زد

که دامن دل ازاندیشه اش بیالایی

ورای قاف قناعت گزین نشیمن خویش

اگربدعوی عزلت قرین عنقایی

همه جهان راحاجت بسایۀ توبود

چوآفتاب اگرخوکنی به تنهایی

یکی ز خویش برون آی همچونافه ز پوست

اگر زخلق ستوده چو مشک بویایی

بهر نفس که بر آری فرو بری خودرا

اگر چو شمع زانوار دل مصفایی

چوجاه جوی زحرص ارگرفت وگیر کنی

فرودتحت ثری اوفتی زبی جایی

وگرچوآینه روشن دلی ویک رویی

کنند روی برویت بتان یغمایی

بدان سبب که زهر باد ناله درگیری

فتاده دردم ودست زمانه چون نایی

بگاه شهوت و حرصت نظرچنان تیزست

که همچوشمع شدستی اسیر بینایی

اگربسی بخوری خاک دردهان مالی

که بس حریص وشکم خار آتش آسایی

ز بهر نانی بگشاده یی دهان چوتنور

وگردمی زپس افتاد ژاژرمی خایی

بنیم جو چو ترازو زبان برون آری

وگرچه سنگ نهی بردل از شکیبایی

همان تهی چشمی اگرربسی بخوری

که جمله چشم ودهان همچوشیر پالایی

فکندگی توچون سفره از پی نانست

چودیگ برسرآتش ز بهرسکبایی

اگر سرود سرایی وگر دعاخوانی

نفس نمیزنی الا که در تقاضایی

توغم مخورزپی رزق،کآنک بی تو ترا

بیافرید،ضمان می کند بدارایی

اگرکنی طلب نانهاده رنجه شوی

وگر بداده قناعت کنی بیاسایی

خروه وار سحرخیز باش تا سروتن

بتاج لعل وقبای چکن بیارایی

بدانک بسته کنی ازطمع ستوری را

شکیل وار میان بسته برسر پایی

زچارطبع توتاچون شکیل دربندی

اگرنبوسی پای خران چرا شایی؟

بسان شمع ازآنی بزندگی درگور

که ازمشیمۀ کن باکفن همی زایی

توزشت رویی وآیینۀ خرد روشن

رواست گرتو بآیینه روی ننمایی

سیاه ماری بینی برآتشی پیچان

نام چهره و زلفش کنی ز شیدایی

دلت به سلسله آویختست درآتش

تو شادمانه بدان خوبی و دلارایی

اگرهمی بتماشابدان روی که بباغ

زگل دورویی بینی، زلاله رعنایی

یکی چونرگس بگشای چشم عقل وبخویش

فرونگر،که توخود سربسر تماشایی

جوی زمال توگرکم کندبرادر تو

اگر توانی،خون دلش بپالایی

زمانه مایۀ عمرتو میبرد دم دم

توهیچ دم نزنی کش درآن بنستایی

زبهرنان شده یی همچو سفره حلقه بگوش

ز بهرگوشت چو معلاق تیز ودروایی

اگرمربی جانی بترک جسم بگوی

که جان فزودن شمعست جسم فرسایی

چو شمع اگربزبان ره نمایی ازدانش

نخست بایدکزخویشتن برون آیی

وگرنه زوددهی جان ببادگرچون شمع

برآوری زهواسرببادپیمایی

حیات باقی خواهی بداد و دادن کوش

که زنده اند فریدون وحاتم طایی

چنین که روی دلت سوی اقچه دوبتیست

نه مرد راه خدایی چنین که پیدایی

اگرنظر بدورویی کنند هردویکیست

چه اقچۀ دوبتی و چه زرحورایی

ببرزصورت ومعنی طلب که ممکن نیست

زنقش طوطی خاصیت شکرخایی

گذشت عهدجوانی،زلهوسیرنیی

رسید نوبت پیری،بتو به نگرایی

کنی سپیدی مویت حواله برسودا

بریش کندن ازآن مولعی چوسودایی

ازآن نخست که پیری ترا بپیراید

توخود ز جلدی پیری همی بپیرایی

سیه گری مکن ازبهر آنکه ناید باز

چو شد بآب سیه روزگار برنایی

لباس عمرچوشدکهنه حاصلی نبود

که رنگرز به خضابش کند مطرایی

کفایت تومرا آنگهی شودمعلوم

که نیم ساعت درعمرخودبیفزایی

تو زیردامن الطاف سایه پروردی

چه مرد ضربت قهری وبی محابایی؟

بسلک حادثه ات درکشند سفته جگر

وگرتوخودچوگهردرپناه دریایی

نه همچوقطره بخاکست بازگشت ترا؟

چوابرگیرکه خود سر برآسمان سایی

نه هم زوال پذیری وزیرخاک شوی؟

خودآفتاب گرفتم ترا بزیبایی

کرایی آخر،وزبهرکیست این تک وپوی؟

چونه خدای و،نه خلق و،نه خویش راشایی

جهانیان که مسلمانی تومی بینند

همی زنند دم کافری وترسایی

برفت عمر دریغا که برنیامد ازو

نه هیچ حاصل دینی،نه کام دنیایی

زتیزگامی عمرست سست پایی من

مگرزمن بستدعمرمن سبک پایی

بسی بریدم و یک قد آرزو بنکرد

لباس هیچ مرادی ز تنگ پهنایی

چوفرق نیست خدایاگناه وطاعت ما

زما برحمت خودهر دو عفو فرمایی

چوآگهی توکه ما شهر بند تقدیریم

درهدایت و توفیقمان توبگشایی

چوبی وسیلت طاعت نخست بخشیدی

بعزتت که بفرجام هم ببخشایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام