گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

مرا دلیست ز انواع فکر سودایی

که هیچ گونه رهش نیست سوی دانایی

سرش ز دایره بیرون و پایش از مرکز

چو چرخ مانده معلق ز زیر بالایی

گهی حوالت دادوستد بطبع کند

گهی بچرخ کند نسبت توانایی

گه از خیال مُشَعبِداسیربلعجبی

گهی ز ساده دلی در جوال قرایی

بپای حیرت ازین در بدان همی گردد

گرفته آستینش دست فکر هرجایی

ازین نمط بودش در محل تفرقه حال

ولی، چو جمع شود در مقام یکتایی

بگوشش از در و دیوارها همی آید

ندای«انی انا الله» از هویدایی

من از طریق نصیحت همی دهم پندش

که ای دل، این چه پریشانیست و رسوایی؟

بجز بنور چراغی که شرع افروزد

برون نیاید جانت ز تیه خود رایی

تو جهد کن که نهی پایِ عقل بر سر نفس

که خاک پای تو گردد سپهر مینایی

حجاب کالبد از پیش جان خود بردار

گر آن نیی که بگل آفتاب اندایی

مخدرات سماوی درو جمال دهند

اگر تو آینۀ دل ز زنگ بزدایی

کلید کام تو در آستین خویشتن است

ولی چه سود؟ تو با خویش برنمی آیی

بدست خویش تبه می کنی تو صورت خویش

وگرنه، ساخته اندت چنان که می بایی

زمانه از تو بگل مهره گوهری بخرید

که قدر آن نشناسد کسی ز والایی

زمانه دادۀ خود یک بیک چو از تو ربود

تو نیز دادۀ خود جهد کن که بربایی

بکش ز دامن لذات دست کان نر زد

که دامن دل از اندیشه اش بیالایی

ورای قاف قناعت گزین نشیمن خویش

اگر به دعوی عزلت قرین عنقایی

همه جهان را حاجت بسایۀ تو بود

چو آفتاب اگر خو کنی به تنهایی

یکی ز خویش برون آی همچو نافه ز پوست

اگر ز خلق ستوده چو مشک بویایی

بهر نفس که بر آری فرو بری خود را

اگر چو شمع ز انوار دل مصفایی

چو جاه جوی ز حرص ار گرفت و گیر کنی

فرود تحت ثری اوفتی ز بی جایی

وگر چو آینه روشن دلی و یک رویی

کنند روی برویت بتان یغمایی

بدان سبب که زهر باد ناله درگیری

فتاده در دم و دست زمانه چون نایی

بگاه شهوت و حرصت نظر چنان تیزست

که همچو شمع شدستی اسیر بینایی

اگر بسی بخوری خاک در دهان مالی

که بس حریص و شکم خار آتش آسایی

ز بهر نانی بگشاده ای دهان چو تنور

وگر دمی ز پس افتاد ژاژ می خایی

بنیم جو چو ترازو زبان برون آری

وگرچه سنگ نهی بر دل از شکیبایی

همان تهی چشمی اگر ربسی بخوری

که جمله چشم و دهان همچو شیر پالایی

فکندگی تو چون سفره از پی نانست

چو دیگ بر سر آتش ز بهر سکبایی

اگر سرود سرایی وگر دعاخوانی

نفس نمیزنی الا که در تقاضایی

تو غم مخور ز پی رزق، کآنک بی تو ترا

بیافرید، ضمان می کند بدارایی

اگر کنی طلب نانهاده رنجه شوی

وگر بداده قناعت کنی بیاسایی

خروه وار سحرخیز باش تا سر و تن

بتاج لعل و قبای چکن بیارایی

بدانک بسته کنی از طمع ستوری را

شکیل وار میان بسته بر سر پایی

ز چار طبع تو تا چون شکیل دربندی

اگر نبوسی پای خران چرا شایی؟

بسان شمع از آنی به زندگی در گور

که از مشیمۀ کن با کفن همی زایی

تو زشت رویی و آیینۀ خرد روشن

رواست گر تو بآیینه روی ننمایی

سیاه ماری بینی بر آتشی پیچان

نام چهره و زلفش کنی ز شیدایی

دلت به سلسله آویختست در آتش

تو شادمانه بدان خوبی و دلارایی

اگر همی به تماشا بدان روی که بباغ

ز گل دورویی بینی، ز لاله رعنایی

یکی چو نرگس بگشای چشم عقل و به خویش

فرونگر، که تو خود سربسر تماشایی

جوی ز مال تو گر کم کند برادر تو

اگر توانی، خون دلش بپالایی

زمانه مایۀ عمر تو میبرد دم دم

تو هیچ دم نزنی کش در آن بنستایی

ز بهر نان شده ای همچو سفره حلقه بگوش

ز بهر گوشت چو معلاق تیز و دروایی

اگر مربی جانی بترک جسم بگوی

که جان فزودن شمعست جسم فرسایی

چو شمع اگر به زبان ره نمایی از دانش

نخست باید کز خویشتن برون آیی

وگرنه زود دهی جان به باد گر چون شمع

برآوری ز هوا سر به باد پیمایی

حیات باقی خواهی بداد و دادن کوش

که زنده اند فریدون و حاتم طایی

چنین که روی دلت سوی اقچه دوبتیست

نه مرد راه خدایی چنین که پیدایی

اگر نظر بدورویی کنند هردو یکیست

چه اقچۀ دوبتی و چه زرحورایی

ببر ز صورت و معنی طلب که ممکن نیست

ز نقش طوطی خاصیت شکرخایی

گذشت عهد جوانی، ز لهو سیر نیی

رسید نوبت پیری، به تو به نگرایی

کنی سپیدی مویت حواله بر سودا

بریش کندن از آن مولعی چو سودایی

از آن نخست که پیری ترا بپیراید

تو خود ز جلدی پیری همی بپیرایی

سیه گری مکن از بهر آنکه ناید باز

چو شد بآب سیه روزگار برنایی

لباس عمر چو شد کهنه حاصلی نبود

که رنگرز به خضابش کند مطرایی

کفایت تو مرا آنگهی شود معلوم

که نیم ساعت در عمر خود بیفزایی

تو زیر دامن الطاف سایه پروردی

چه مرد ضربت قهری و بی محابایی؟

بسلک حادثه ات درکشند سفته جگر

وگر تو خود چو گهر در پناه دریایی

نه همچو قطره بخاکست بازگشت ترا؟

چو ابر گیر که خود سر بر آسمان سایی

نه هم زوال پذیری و زیر خاک شوی؟

خود آفتاب گرفتم ترا به زیبایی

کرایی آخر، وز بهر کیست این تک و پوی؟

چونه خدای و نه خلق و نه خویش را شایی

جهانیان که مسلمانی تو می بینند

همی زنند دم کافری و ترسایی

برفت عمر دریغا که برنیامد ازو

نه هیچ حاصل دینی، نه کام دنیایی

ز تیزگامی عمرست سست پایی من

مگر ز من بستد عمر من سبک پایی

بسی بریدم و یک قد آرزو بنکرد

لباس هیچ مرادی ز تنگ پهنایی

چو فرق نیست خدایا گناه و طاعت ما

ز ما به رحمت خود هر دو عفو فرمایی

چو آگهی تو که ما شهر بند تقدیریم

در هدایت و توفیقمان تو بگشایی

چوبی وسیلت طاعت نخست بخشیدی

بعزتت که بفرجام هم ببخشایی