گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

سزد که تا جور آید به بوستان نرگس

که هست بر چمن باغ مرزبان نرگس

به خنده زان چو ستاره سپید دندان است

که زرد کرد دهان را به زعفران نرگس

نمود در نظر سعد چهره چون که بدید

به فرق خود بر تسدیس روشنان نرگس

ز آبداری سوسن چو طرف زر بر بست

به تشت داری گل رفت بعد از آن نرگس

میان صبحدمان، آفتاب زرد نمود

ببین چه بلعجب آورد داستان نرگس

سری چو طاس و در او آن دماغ و رعنایی

که بر شکست کله گوشه ناگهان نرگس

پی نثار، طبق‌های دیده پر زر کرد

چو خواند خیل چمن را به میهمان نرگس

ببست باد صبا خواب نرگس جمّاش

چنین ز رنج سپر گشت ناتوان نرگس

به حکم آنکه فزاید ز سبزه نور بصر

شدست شیفته بر شاخ ضمیران نرگس

صبا به شعبده‌اش بیضه در کلاه شکست

که با سپید و زر دست، بیضه‌سان نرگس

چو سود از آنکه به پیکر نیام زر سیماست

چو نیست بهره‌ور از خنجر زبان نرگس

به طرف جبهه بر اکیل دارد از پروین

وگرچه هست به صوت چو فرقدان نرگس

ز نوبهار نظر یافت شش درم هر سال

از آن قبل که خراب است جاودان نرگس

دو کفّه است و عمودی به شکل میزانی

که یک تن است و دو سر همچو توامان نرگس

ز تنگ‌چشمی اگر بست غنچه دل در زر

نهاد باری سرمایه در میان نرگس

چو پلک چشم ز هم باز کرد و سبزه بدید

خوش ایستاد بر آن فرش پرنیان نرگس

به بوی پیرهن گل بصیر شد، ورنی

سپید دیده بد از هجر ارغوان نرگس

هر آن دقیقه که دارد ضمیر غنچه نهان

به چشم سر همه بیند همی عیان نرگس

ز جام لاله مگر خورد در شراب افیون

که می‌نگردد هشیار یک زمان نرگس

کلاه زرّ مغرّق به فرق بر یارب

چه خوش برآمد در سبز پرنیان نرگس

ز پیکر شجر الاخضر آتشی افروخت

که سرفراز شد از وی به هر مکان نرگس

به سان چنگ از آن سرفکنده می‌دارد

که خیره‌سر شد از آشوب زندخوان نرگس

چو نای از آنکه تهی‌چشمی است عادت او

فرو نیارد سر جز به سوزیان نرگس

ز سیم خام و زر پخته طبلکی برساخت

که خفتگان چمن راست پاسبان نرگس

کلاه داری اگر می‌کند به موسم گل

سزد، که مست و خراب است و کامران نرگس

مرا چو چشم و چراغ است شکل خرّم او

که شیوه‌ای‌ست ز چشم تو ای فلان نرگس

زهی حدیقۀ چشمت چنانکه هندویی

بگسترد همه اطراف خان و مان نرگس

بعینه ابرو و چشمت بدان همی ماند

که از بنفشۀ تر ساخت سایبان نرگس

وبازتابش خورشید عارضت گویی

که از بنفشۀ تر ساخت سایبان نرگس

خیال ابرو و چشم و رخت نمود مرا

چنانکه در سپر گل کشد کمان نرگس

زر و درم چه بود، بویی از سر زلفت

اگر دهد، بخرد از صبا به جان نرگس

ز بس که زلف تو بر باد داد جان‌ها را

به گلستان صبا یافت بوی جان نرگس

برون کند ز سر الحق خمار و صفرا نیز

اگر بیابد از آن لب دو ناردان نرگس

کلاه سایه به سر برنهاد تا باشد

ز تاب پرتو روی تو در امان نرگس

ز شوق آنکه تو ریزی به خاک بر جرعه

کند ز کاسهٔ سر شکل جرعه‌دان نرگس

جدا نگشت ز چشم تو طُرفة‌العینی

بلی به چشم تو بیند همه جهان نگس

مگر به پشتی چشم تو شوخ گشت چنین

که پیش خواجه رود مست هر زمان نرگس

چو بخت و دولت صدر زمانه بیدار است

که از شمایل او می‌دهد نشان نرگس

شدست پای همه چشم و چشم شد همه سر

چو عزم و حزم خداوند انس و جان نرگس

گل حدیقۀ معنی ابوالعلا صاعد

که از شمایل او می‌دهد نشان نرگس

عجب نباشد اگر از برای آزادیش

چو سوسن از دهن آرد برون زبان نرگس

بیافت روز زرافشان جود او در باغ

سه چار بدره زر عین، رایگان نرگس

زهی ز غیرت خلق تو دل سبک لاله

زهی ز شربت لطف تو سرگران نرگس

پیاز گنده شود رغم انف حاسد را

چو با مشام حسودت کند قران نرگس

رضای طبع تو جوید به خاک در، ورنه

نگشت عاشق این محنت‌آشیان نرگس

کشید سرمه ز خاک در تو زین قبل است

که چشم زرّین دارد چو آسمان نرگس

ز بهر خقنۀ تو خیل ماه و پروین را

به رسم سنجق بستست بر سنان نرگس

نهاد در دل پنبه تنورۀ آتش

چو فرّ عدل ترا کرد امتحان نرگس

ز علّت یرقان هم به یمن تو برهد

اگر تو گیری یک راه در بنان نرگس

شب دراز به یک پای بر بود بیدار

که هست داعی آن دست درفشان نرگس

شود ز ناخنه چشمش درست اگر یابد

جلای دیده ازین گرد آستان نرگس

خط تو هست مثال بنفشۀ مهموز

ز کلک اجوف معتلّ همچنان نرگس

ز زرّ رسته و از سیم تر دهن پر کرد

چو کرد شمّه‌ای از خلق تو بیان نرگس

مسیح لطف تو گر بر جهان دهد نفسی

نروید ابرص و اکمه به بوستان نرگس

ز لطف و قهر تو گویی همی سخن راند

که آب و آتش دارد به یک دهان نرگس

برای سرمۀ خاک در تو از صد میل

نهاد دیده به ره بر چو دیده‌بان نرگس

ز تاب خاطرت اندیشه کرد پنداری

که شد گداخته مغزش در استخوان نرگس

به عهد جود تو از زر چه چشم می‌دارد

مگر ز صیت تو نشنید حال کان نرگس؟

به حرص دیدن رویت دو چشم چار کند

چو سر برآورد از سبز آشیان نرگس

مگر ثنای تو بر دیده نقش خواهد کرد

که باز کرد ورق‌های دیدگان نرگس

ز شرم عدل تو سر بر نمی‌تواند داشت

که تا چراست درین وقت شادمان نرگس

ز واقعات سپاهان عجب نباشد اگر

چو غنچه گردد خونین دل و روان نرگس

ز بس که چشم جوانان کفیده شد در خاک

ز حد برفت و بر آمد ز هر کران نرگس

ز بس که قدّ چو سرو اوفتاده بر خاک است

ز گل برآید خیزان و اوفتان نرگس

به رسم سوگ عزیزان کلاه زر اندود

کند به ترک سپید اندرون نهان نرگس

کجا ز امن در او تاج زرنگار به سر

به شب بخفت همی مست بردکان نرگس

کنون همی کند از بیم سر تهی پهلو

از آن دیار چو از موسم خزان نرگس

نظاره را چو برآورد سر ز خاک و بدید

نهیب ناوک دلدوز جان‌ستان نرگس

نهاد بر طرف دیده شش سپر وآنگه

نگاه کرد به بازار اصفهان نرگس

به صد تأمّل و اندیشه باز می‌نشناخت

سواد رنگرزان را ز هفتخان نرگس

سپاس و شکر خداوند را که بار دگر

بر او به عین رضا گشت مهربان نرگس

چنان شود پس ازین کز برای نزهت عیش

ز خلد سوی وی آید به ایرمان نرگس

فتور را پس ازین جز به چشم خوبان در

به خواب نیز نبیند به سالیان نرگس

کنون چه عذر سقیم آرد ار بخسبد باز

به اهتمام تو خوش خوش به گلستان نرگس

بزرگوارا ! گفتم چو زرّ تر شعری

که می‌کند ز بر دیده جای آن نرگس

به سان دستهٔ گل نغز و آبدار و لطیف

ولی ببسته بر او بر به ریسمان نرگس

به شکل افسر خود پای تخت قافیه‌هاش

گرفته در زر چون گنج شایگان نرگس

تر است شعر من و چشم او مگر ز غمم

گریستست برین گفتۀ روان نرگس

چه سود شعر لطیفم چو نیست رنگ قبول

چه سود از افسر چون نیست از کیان نرگس

برین قصیده اگر نیستی ز گفتۀ من

فشاندی سر و زر هر دو بی‌گمان نرگس

برای آنکه دو چشمش قفای شعر تر است

ردیف شعر من آمد ز همگنان نرگس

همیشه تا که بود همچو باز دوخته چشم

چو ناشکفته بماند به گلستان نرگس

نهال بخت جوان تو سبز و تر بادا

بر آن مثال که در بدو عنفوان نرگس

حسود جاه تو حیران و مستمند و نژند

برآن مثال که در فصل مهرگان نرگس

 
 
 
sunny dark_mode