گنجور

 
کلیم

زهی قصری که گردونت دهد باج

سخن را برده تعریفت بمعراج

زشوق دیدن ایوانت خورشید

نخوابد همچو طفل اندر شب عید

ملایک بال بر سقفت کشیده

بطاقت شیشه افلاک چیده

کشیده طاقت از همت نشانست

کمان قدرت بازوی خانست

که بحر همتش را طی نمودی

اگر زین طاق پل بروی نبودی

سبک سیری چنین کم دیده ایام

که طی کرده است عالم را بیک گام

نثار کنگر او نقد گردون

فدای پایه او گنج قارون

بجز نواب دیگر هیچ موجود

بگل خورشید نتوانست اندود

ز انبوه سران سجده پرداز

درش از نقش جبهه سینه باز

نگه تا بسته اینجا آشیانه

غریبی می کشد در چشمخانه

فلک را رشته جان در کشاکش

ز استغنای این معشوق سرکش

کند تا صورت ایوان تماشا

نهاده عرش کرسی تا ته پا

فلک از مهر عالم گرد پرسید

که بر خاک که دیدی روی امید

سوی این آستان کو باد جاوید

بده انگشت اشارت کرد خورشید

قدم کی در خور این سرزمین است

که فرش این زمین نقش جبین است

بلندی داده خاک پی سپر را

چو فرزند خلف نام پدر را

باو باید که نازد عالم خاک

که از طاقش شکسته پشت افلاک

ملایک جمله زانجا رخت بسته

که نتوان ماند در طاق شکسته

تلاش کهربائی کرده خورشید

کزین دیوار کاهی دارد امید

گل خورشید از خاکش توان چید

فروغ آتش از سنگش توان دید

فلک را بین که با چندین بضاعت

بیک خورشید چون کرده قناعت

درو از صورت نواب دوران

بهر سو هست صد خورشید تابان

زبس افراخت او را دست همت

بچین صورتگران حیران صورت

بعاشق پروری زان سان سر آمد

که در آغوش چندین کشور آمد

محیط حوض را تا ابر دیده

بسان موج از دریا رمیده

گهی کز آب پاکش مایه دارد

بجز بر گلشن جنت نیارد

زلال کوثرست و صاف زمزم

نم او زخم جدول راست مرهم

ز تمثال شه و گلهای بیخار

در ایوان بینی ابراهیم و گلزار

شه عادل خدیو ملک اقبال

گشاد جبهه اش امید را فال

بنزد همت او داشتن عار

خوشش ناید گرش خوانم جهاندار

بر آن یوسف لقای مسند آرا

عروس ملک مفتون چون زلیخا

خلیل آسا بنوعی بت شکسته

که نظم باد تا از هم گسسته

چو گیرد گاه مرگ اعداش را تب

بهم پیوندد آنهم نامرتب

ستم در روزگارش میر عدل است

سر زلف بتان زنجیر عدل است

بزیر خاتمش زانسان زمین است

که پنداری زمین نقش نگین است

زتیغ تیز و از تدبیر نواب

پی تسخیر عالم دارد ابواب

وزیر پیش بین دستور دانا

دلش آئینه احوال فردا

ز حال دشمنان آنسان خبر یافت

که می داند چه می بینند در خواب

خبر دار از دل بیگانه و خویش

چو صاحبخانه از کاشانه خویش

ز دستش آنچه ناید انتقام است

که تیغ کینه اش عالم نیام است

کسی کز آستانش رو بتابد

عجب کز آینه هم رو بیابد

همیشه شاهد بختش جوان باد

پناه دوستان و دشمنان باد

 
sunny dark_mode