چند نازی ای حکیم از فرط عقل
که حق از عقل تو در ناید بنقل
تو محاط و حق محیط است ای عمو
از علی خوان کلما میزتمو
کی بصا نع میبرد مصنوع پی
کی کند ادراک نائی فکرنی
هرچه را خوانی خدا آن خود توئی
که بموصوف از صفت افتد دوئی
شرکرا توحید پنداری که چه
جهل را تو علم انگاری که چه
کی ابوذر بوی صرف اشنیده بود
یا که سلمان نحو و منطق دیده بود
جذب حق مخصوص توفیق است و بس
نی دوام ذکر یا حبس نفس
گر تو مشتاق حقی بگذر ز غیر
که خدا جوئی چه درکعبه چه دیر
آن شنیدم کز نصارا بد وهب
وز صلیب و دیر نامد محتجب
سالها ثالث ثلاثه گفته بود
خاک راه راهب از جان رفته بود
لیک چون توفیق زد طبل وفاق
شد حسینش هادی راه عراق
زد دم از تکبیر و از ناقوس راست
برمیان زنار یا قدوس بست
رسته شد از قید قسیس وکنشت
بسته شد برقید غلمان و بهشت
با زن و با مادر ازصدق و صفا
شاه را تا کربلا کرد اقتفا
چون صباح روز عاشورا دمید
وز فلک سری غریب آمد پدید
دید کز جور سپاهی کینه کش
یاوران مقتول و طفلان درعطش
یکطرف جوش و خروش اندر حرم
یکطرف شه مانده بی خیل و حشم
مادرش گفت ای وهب چندین درنگ
خیز و برنه زین باسب و شو بجنگ
از سکونت در دلم آن واهمه
که خجل گردم ز روی فاطمه
از جوانمردی شنو زین پیر زن
برصف این روبهان چون شیر زن
چون وهب گفتار مادر گوش کرد
جست و تن بر رزم جوشن پوش کرد
نو عروسش چون بعزم رزم دید
چنگ زد در دامن و اشکش چکید
گفت کای شور سر سودائیم
رحم کن بر غربت و تنهائیم
من هنوز از وصل تو ناسوده ام
عقده از طره ات نگشوده ام
اندر این کشور که نشناسند کیش
چون پسندی طاق مانده جفت خویش
گفت با او کای عروس نامراد
زین جدائی سلب ناید اتحاد
وصل ما و تو فتاد اندر جنان
که وصال اندر جنان به کز جهان
جامه دامادی من شد کفن
شد بگور از حجله عیشم وطن
تیغ ابروی توام کی ره زند
که سرم بر تیغ آهن می تند
تیر مژگان تو اندرکیش به
که مرا از تیر کین دل ریش به
از سرم شد شوق بالینت رمان
که فتاده در سرم عشق سنان
دوری از گلگون رخت محبوب تر
که مرا گل گونه از خون خوبتر
پس سوی شه رفت و جست اذن جهاد
شاه گفت ای سرو بستان رشاد
تو مسلمانی و مهمان منی
در پناه عهد و پیمان منی
میهمان و نو مسلمان ای دریغ
هیچکس نسپاردش برتیر و تیغ
گفت ای اسلام را تو مبتدع
بل ضیافت را وجودت مخترع
تو که هم مهمانی وهم اصل دین
ازچه برقتلت زده صف مشرکین
وانگهی خاک ره شه بوس کرد
شد برزم و بانگ همچون کوس کرد
کای سپه گر می ندانیدم نسب
پورعبداللهم و نامم وهب
گرز من البرز را هامون کند
برق تیغم چرخ را کانون کند
تاب کوپال من اندر قاف نیست
با سم رخشم زمین را ناف نیست
زان گره می کشت و می افکند هی
وزعروسش ناله ارجع الی
مادرش می گفت بگذرین عروس
ترسمت کآخر فریبد از فسوس
ناگهان گشتش دو دست از تن جدا
مادراندر نصرتش شد در وغا
با عمود خیمه کاندر دست داشت
چندتن را خیمه در دوزخ فراشت
گفت شاهش بازگرد ای شیر زن
که جهاد از زن نخواهد ذوالمنن
بازگشت اما وهب چون کشته شد
جانب شوهر زن سرگشته شد
خون ز رخسارش همی میکرد پاک
کز اشاره شمر ناگه شد هلاک
وین نخستین زن بد ازجیش امام
کز شهادت شد سوی دارالسلام
دیگری ز اهل خبر گوید چنین
گه وهب چون خورد و زد در دشت کین
زنده بگرفتند و بردندش چو شیر
نزد ابن سعد گفتش کای دلیر
سخت ما را سست عنصر دیده
خصم را کم خویش را پر دیده
پس سرش ببرید وزی مادر فکند
مادرش هم باز زی لشکر فکند
آنچنان پراند سر را سویشان
که تنی شد کشته از اردویشان
گفت آنسر کو نثار یار گشت
برتن خود بار و بر ما عار گشت
این وهب بر شاهدین موهوب شد
گر به تو بد رفت بر وی خوب شد
طبع را جیحون چو نظم اندیش کرد
عرش را کرسی بزم خویش کرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن از حکمت و فلسفه سخن میگوید و به نقد برخی از نادانیها و تصورات نادرست درباره خدا و حقیقت میپردازد. شاعر با اشاره به شخصیتهایی چون ابوذر و سلمان، به اهمیت توفیق الهی در درک حقیقت اشاره دارد. داستانی درباره وهب، جوانی که در روز عاشورا به میدان جنگ میرود، روایت میشود. مادرش او را به جهاد تشویق میکند و او بر غیرت و شجاعت خود تأکید میکند. با وجود اشکها و درد جدایی از همسرش، او برمیخیزد و در جنگ شرکت میکند. در نهایت، او جان خود را در راه حق فدای عشق و وفاداری میکند و مادرش نیز با دلی پر از اندوه به او افتخار میکند. این متن به همبستگی و ایمان در برابر دشواریها و بیعدالتیها اشاره دارد.
هوش مصنوعی: ای حکیم، چه ناز داری از فرط داناییات! که حتی حقیقت هم از دست عقل تو نمیتواند به نقل درآید.
هوش مصنوعی: تو در مرکز هستی و حق در همه جا حضور دارد، ای عمو، مانند علی که همیشه با من است.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر کسی به مصنوع یا ساختههای دست بشر (خود) وابسته شود، به طور طبیعی نمیتواند به درک عمیق و صحیحی از آنچه که وجود دارد برسد. پس برای درک درست و عمیق، لازم است که از وابستگی به چیزهای سطحی و مصنوعی پرهیز کند و به شناخت حقیقی و اصولی برسد.
هوش مصنوعی: هر چیزی را که میخوانی، در واقع خود تو هستی، زیرا وقتی به صفتی اشاره میشود، دوگانگی از بین میرود.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شما توحید را به گونهای تصور میکنی که در واقع شناخت درستی از آن نداری و به جای آگاهی، در جهل باقی ماندهای.
هوش مصنوعی: آیا میتوان گفت که ابوذر بویی از علم و دانش و سلمان آشنایی با علوم زبان و منطق داشتهاند؟
هوش مصنوعی: جذب حقیقت تنها به موفقیت بستگی دارد و نه به مداومت در یادآوری یا کنترل نفس.
هوش مصنوعی: اگر حقیقت را میخواهی، از چیزهای غیر الهی عبور کن؛ زیرا پیدا کردن خداوند فراتر از مکانهای مقدس مثل کعبه یا بتکدههاست.
هوش مصنوعی: شنیدم که از نصاری (مسیحیان) خبر بدی رسید و از صلیب و کلیسا چیزی پنهان نماند.
هوش مصنوعی: سالها بود که کسی میگفت، خاکِ راهِ راهب از جان او جدا شده است.
هوش مصنوعی: اما زمانی که به خوشبختی و همدلی دست پیدا کرد، حسین راهنمای مسیر عراق شد.
هوش مصنوعی: او از شهادت و آواهای مذهبی سخن میگوید و در حالی که به بندگی و تقدس اشاره میکند، مقایسهای بین صداهای مختلف میکند؛ یکی از آنها صدای تکبیر و دیگری صدای ناقوس است. این بیان، نماد تضادهای موجود در دینها و باورهاست.
هوش مصنوعی: از زنجیرهای سخت و قفلهای محکم رهایی پیدا کرد و دیگر در بند نوجوانان و بهشت نیست.
هوش مصنوعی: مردی با صداقت و محبت، مادرش را به کربلا برد تا از او پیروی کند.
هوش مصنوعی: زمانی که صبح روز عاشورا فرا رسید، از آسمان چیزی عجیب و ناشناخته نمایان شد.
هوش مصنوعی: دید که به خاطر ستم و کینهتوزی سپاهیان، یاران کشته شده و کودکان در تشنگی به سر میبرند.
هوش مصنوعی: در یک سمت، شلوغی و هیجان زیادی در حرم وجود دارد و در سمت دیگر، سلطانی بدون سپاه و یارانش به تماشا نشسته است.
هوش مصنوعی: مادرش گفت: ای وهب، تو مدت زیادی است که معطل ماندهای، برخیز و از این سامان خارج شو و به نبرد برو.
هوش مصنوعی: من از این که در دل خود جا داشتن کسی باعث شود که شرمنده روی فاطمه شوم، نگرانم.
هوش مصنوعی: از جوانمردی و فداکاری این زن سالخورده بشنو؛ او بر روی این روباهها مانند شیرزن میجنگد.
هوش مصنوعی: وقتی وهب به سخنان مادرش توجه کرد، به دنبال دستور او رفت و برای جنگ آماده شد.
هوش مصنوعی: عروس جوان وقتی متوجه شد که باید برای مبارزه آماده شود، با نگرانی به دامانش چنگ زد و اشکش ریخت.
هوش مصنوعی: گفت: ای شوریده حال، به حال من رحم کن که در این غربت و تنهايیم به سر میبرم.
هوش مصنوعی: من هنوز به وصالت نرسیدهام و نتوانستهام گرههای عشق و زیباییات را باز کنم.
هوش مصنوعی: در این سرزمین که دین و آیین کسی را نمیشناسند، چگونه میتوانی جفت و همسر خود را برگزینی؟
هوش مصنوعی: با او گفت: ای عروس ناموفق، از این جدایی نمیتوان به اتحاد و نزدیکی رسید.
هوش مصنوعی: پیوند ما در بهشت برقرار شد، زیرا وصال در بهشت بهتر از وصال در این دنیاست.
هوش مصنوعی: لباس دامادی من به کفن تبدیل شده و از دنیای شادی به دنیای مرگ رفتهام.
هوش مصنوعی: ابروی زیبای تو چنان تیز و برنده است که نمیدانم چگونه میتواند سرم را بزند در حالی که سرم به سمت تیغی آهنی میجهد.
هوش مصنوعی: چشمهایت مانند تیرهای زیبا و سحرآمیز، دل مرا تحت تأثیر قرار میدهد و این برای من بهتر از آن است که از تیرهای کینه و ناراحتی، دلسوخته شده باشم.
هوش مصنوعی: شوق و نوازش سر و دل تو آنقدر در ذهنم و قلبم هست که انگار بر روی بالین تو خوابیدهام و این احساس از عشق به سنان به سراغم آمده است.
هوش مصنوعی: دوری از چهره زیبای تو برایم محبوبتر است، زیرا چهرهام مانند گل سرخ است که از خون سرختر و زیباتر است.
هوش مصنوعی: او به سوی پادشاه رفت و درخواست اجازه برای جهاد کرد. شاه به او گفت: ای سرو باغ رشاد (نماد زیبایی و استقامت).
هوش مصنوعی: تو مسلمان هستی و میهمان من، در سایهی عهد و پیمانی که بین ماست، از من حفاظت میشوی.
هوش مصنوعی: میهمان تازهوارد و کسی که تازه به اسلام گرویده است، وای بر ما! هیچکس به او پناه نمیدهد تا از خطرات و حملات در امان بماند.
هوش مصنوعی: ای اسلام، تو مبتکر نیستی، بلکه مهمانی و ضیافت را وجود تو اختراع کرده است.
هوش مصنوعی: تو که خودت هم مهمان خدا هستی و هم پایهگذار دین، چرا در میدان نبرد دشمنانِ خدا قرار گرفتهای؟
هوش مصنوعی: سپس خاک جادهی پادشاه را بوسید و به میدان جنگ رفت و همچون طبل به صدا درآمد.
هوش مصنوعی: ای فرمانده سپاه، اگر نسب من را که فرزند عبدالله هستم و نامم وهب است نمیدانی، بدان که من از کجا آمدهام.
هوش مصنوعی: اگر ضربه من کوه البرز را مسطح کند، برق تیغ من میتواند چرخ را بسوزاند.
هوش مصنوعی: تاب و کشش نیروی من در قاف وجود ندارد و چهرهی من به قدری قوی است که زمین را به هم نمیزند.
هوش مصنوعی: از آن گرهای که میزد، جانش را میکشت و دور میانداخت و از عروسش نالهای میکرد که به سوی او بازگردد.
هوش مصنوعی: مادرش میگفت که گذشتن از عروس را فراموش کنید، چون نگرانم که او شما را در آخر فریب دهد.
هوش مصنوعی: ناگهان دو دست او از بدنش جدا شد و مادران به خاطر کمک به او در جنگ، به او یاری رساندند.
هوش مصنوعی: در دوزخ، چند نفر را که با عمود خیمه در دست داشتند، به خیمهای فراخواندند.
هوش مصنوعی: شاه به زن شجاع گفت که به خانه برگرد، چرا که جنگیدن از عهدهی زنان برنمیآید.
هوش مصنوعی: پس از مرگ وهب، زن در بلا و سردرگمی قرار گرفت و به شوهرش بازنگشت.
هوش مصنوعی: خون از چهرهاش پاک میشد، زیرا به ناگاه و بدون هشدار، شمر او را به هلاکت رساند.
هوش مصنوعی: این بیت به ما میگوید که نخستین زنی که بر اساس شدیدترین ناملایمات و مشکلات دینی و اجتماعی به شهادت رسید، زنی از نسل امام است که بهسوی بهشت و آرامش ابدی نائل شد.
هوش مصنوعی: دیگری از کسانی که در موضوعات مختلف آگاهی دارند، میگوید که وقتی وهب به میدان نبرد رفت و با دشمنان جنگید، چه وقایعی رخ داد.
هوش مصنوعی: او را زنده گرفتند و مانند شیری به نزد ابن سعد بردند و به او گفتند: ای دلیر!
هوش مصنوعی: در نگاه دشمن، ما را ضعیف و ناتوان میبیند، اما خود را انسانی با توانایی و قدرت میشناسد.
هوش مصنوعی: سپس سر او را بریدند و آن را از او جدا کردند، و مادرش هم دوباره به سمت لشکر پرتاب کرد.
هوش مصنوعی: آنقدر به سمت آنها حمله کرد که یکی از افراد لشکرش به قتل رسید.
هوش مصنوعی: او گفت: آن شخص که برای دوست خود فدای جان شده و به او عشق ورزیده، بر خود زحمت و بار سنگین نهاد، اما این کار برای ما ننگ و عیب شده است.
هوش مصنوعی: این شخص که به او موهبت داده شده است، اگر در حق تو بد عمل کرده، بر او نیکو خواهد بود.
هوش مصنوعی: وقتی روح و ذوق خویش را در نظم و ترتیب قرار داد، مانند جیحون (رود بزرگ) میشود و به همین شکل، عرش آسمانی را مانند یک مجلس و مهمانی برای خود تدارک میبیند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.