گنجور

 
جیحون یزدی

یارب زکیست برپا این بزم دردناکی

کز قدسیان رود هوش زین خاکیان باکی

آلودگان برغم هر یک بعین پاکی

گوئی حلال دانند هم گریه هم تباکی

مانا حرام دانند هم بذله هم تبسم

هم از سیاه پوشی مرکعبه راست معشوق

هم از سپید کاری مرخلد راست موثوق

برآن شده است اکلیل دراین زده است منجوق

سینا و نور حقش از برق آه مخلوق

ظلمات و آب خضرش از اشک چشم مردم

یکجا بتی چو خورشید پر ازستاره اش رخ

یکسو بچین ز محنت روئی چو ماه خلخ

غم را نهاده ترجیح بر روزگار فرخ

لب خشک و دیدگان تر هر شوخ نغز پاسخ

دم سرد و اندرون گرم هر شیخ خوش تکلم

هرگز ندیده ام من بزمی چنین بعالم

کش انبساط عشرت در انعقاد ماتم

مدهوش پیر و برنا در جوش ترک و دیلم

گیسوی مهر چهران ازغم چو دم ارقم

مژگان مه جبینان زانده چو نیش کژدم

گوئی قتیل گشته است زین فرقه مهذب

شاهیکه بی سریرش جانها بود معذب

زینسان کزو جهانیست گریان ز صبح تا شب

تا برچه پایه افسرد زو کشت خاطراب

تا بر چه مایه پژمرد زو غنچه دل ام

تا از کدام خیلست این کشته مطهر

کاندر مصیب اوست هر فرقه ای بر آذر

این بی تجملش تن آن بی عمامه اش سر

هم مشرب قلندر آزادگان افسر

هم مسند خشن پوش پروردگان قاقم

نی نی یگانه بزمی است برتر زقبه ماه

کز اوج سدره بگذشت آن را حضیض درگاه

دروی بسبط احمد شش سو بناله و آه

آن تاج هفت اختر آن شبل سیمین شاه

محبوب عقل اول یعنی فروغ پنجم

شاهیکه چون جلالش زد نوبت انا الحق

ذرات ما سوا را شد رتبتش مصدق

عم عرش از او برفعت هم خلد از او برونق

بر انبیا مرسل بر او صیا مطلق

در ظاهرش تأخر در باطنش تقدم

لیکن بدین شرافت چون زد بکربلا تخت

جسم چو جان او گشت از تیر و نیزه صد لخت

هرکس به نصرتش خاست در باخت از جهان رخت

این یک دلیل هرسست آن یک دخیل هرسخت

این یک بوقعه پیدا آن یک به ناحیه گم

یعقوب وارگشته اندر حزن شکیبا

یوسف وش اوفتاده در چنگ گرگ اعدا

یحیی صفت نهاده سر را بطشت یغما

اندام روح بخشش درخون بزیر و بالا

مانندکشتی نوح کز موج درتلاطم

هم پیکر بدیعش پامال نعل ابرش

هم خیمه رفیعش محروق تف آتش

درغارتش اعادی با هم پی کشاکش

صبیان او پریشان نسوان او مشوش

این را بجان توحش آن را بتن تالم

برخی ز دخترانش چون مرغ نیم بسمل

دستی ز غصه برسر پائی ز اشک درگل

این خسته از معاند آن بسته از موکل

پیدا عذار ایشان از حلقه سلاسل

چون بر مجره تابان نور جمال انجم

قومی زخواهرانش بابخت خود ستیزان

درسایه کنیزان ازچشم بدگریزان

این از نتیجه افتان آن از شکنجه خیزان

در بارگاه دشمن از دیده اشک ریزان

چون در میان شعله جوشنده بحر قلزم

شاها مصایبت را دیدم چو غیر محدود

از دیده و دهانم انگیخت درمنضود

ارجو که برگزینی از شاعرانم از جود

آری چو هست جیحون خود چیست شعر مسعود

جائیکه آب باشد باطل بود تیمم

 
sunny dark_mode