گنجور

شمارهٔ ۹۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

جانم ز غمت به لب رسیده ست

روزم ز خطت به شب رسیده ست

دل خسته مکن به زخم خارم

چون نخل تو را رطب رسیده ست

راهیست مرا به گنج مطلوب

هر رنج که از طلب رسیده ست

گویند ادب مده ادیبم

کز عشق مرا ادب رسیده ست

در بی سبب از سبب کنم روی

چون محنتم از سبب رسیده ست

جامی به عجم نثار کرده ست

هر نقد کش از عرب رسیده ست

در چنگ غمت به گوش جانم

صد زمزمه طرب رسیده ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور