گنجور

شمارهٔ ۴۹۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودی

خورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی

خوش آنکه با خیالت شب چشم بسته بودم

چون چشم باز کردم پیشم نشسته بودی

حاسد ز بخت وارون گر چه نشست در خون

چون اختر سعادت بر من خجسته بودی

نگسستم از تو هرگز امید گر چه عمری

پیوند آشنایی از من گسسته بودی

جانم به غمزه خستی لیکن ز لطف پرسش

راحت رسان چو مرهم بر جان خسته بودی

گیسو کشان رسیدی چون مشکبو غزالی

کز دست صید پیشه با دام جسته بودی

جامی کنون که رستی از خود به عشق و مستی

می خواه عذر عمری کز خود نرسته بودی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify