گنجور

شمارهٔ ۴۸۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

بپوش خط بناگوش نازنین کسی

که نیست ایمن ازین فتنه عقل و دین کسی

به کین هیچکسان برمیان کمر بستی

کمر نبسته چو تو هیچ کس به کین کسی

به آن صلایه اقبال هر سری نه سزاست

مباد خاک درت صندل جبین کسی

به دستیاری دولت فلک سبیکه سیم

چو ساعدت ننهاده در آستین کسی

به خاک سوخته جانا مکن خرام مباد

رسد به دامن تو آه آتشین کسی

حریم خاص تو خواهم تمام روی زمین

نخواهمت که نهی پای بر زمین کسی

به زیر طره تو کرده جای خال سیاه

چو هندویی که نشسته ست در کمین کسی

خوش است عالم از انفاست ای صبا گویی

گشاده ای گره از جعد عنبرین کسی

بس است خاطر سحرآفرین تو را جامی

چه حاجت است درین سحرت آفرین کسی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.