گنجور

شمارهٔ ۴۶۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

شب که رفتی ز برم مونس جان که شدی

مردم دیده خونابه فشان که شدی

بهر مهمانی تو مائده عیش که ساخت

وز لب و خط نمک و سبزی خوان که شدی

همچو گل خنده زنان رفتی و چون سرو روان

گل خندان که و سرو روان که شدی

سود چشمی و زیان دل و دین بهر خدای

چون برفتی ز برم سود و زیان که شدی

من شدم پی سپر هجر ز بس پیری و ضعف

تو به آن تازه رخی بخت جوان که شدی

راز من فاش شد امروز ز بس گریه و آه

تا تو شب محرم اسرار نهان که شدی

هیچ برگفته جامی ننهی گوش رضا

یا رب اینسان ز سماع سخنان که شدی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify