گنجور

شمارهٔ ۴۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادا

اگر جانم رود گو رو بقای جان او بادا

اگر فرمان دهد خطش به خونریز وفاداران

چو خامه جمله را سربر خط فرمان او بادا

چو شب بر آستانش سر نهم ذوق غلامی را

به گردن طوقم از دم سگ دربان او بادا

به دامانش نشاید کرد کار خون فشان چشمم

به جاروب مژه فراشی میدان او بادا

چو از باد خزان باغ و بهار از هم فروریزد

بهار باغ عمرم غنچه خندان او بادا

همی رفت از لطافت خوی فشان واندر دعا خلقی

که کشت ناامیدان خرم از باران او بادا

بجز وصف جمالش نگذرد بر خاطر جامی

تماشاگاه جان عاشقان دیوان او بادا



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن