گنجور

شمارهٔ ۲۷۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ای کرده ز حال من فراموش

چون جان که کند ز تن فراموش

گفتم که بر تو قصه گویم

کین گونه مکن ز من فراموش

دیدم رخ تو ز دور و کردم

از قصه خویشتن فراموش

با جان کنیم زمانه کرده ست

از محنت کوهکن فراموش

هرجا که مسافریست کرده

در کوی تواز وطن فراموش

با بوی تو کرده جان یعقوب

از یوسف و پیرهن فراموش

کرده به هوای طرف بامت

مرغ چمن از چمن فراموش

جامی سخنت شنید و بر وی

شد قاعده سخن فراموش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان