گنجور

شمارهٔ ۲۶۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویش

هرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش

او به ذات خود غنی مطلق آمد لیک هست

در ظهور این غنا محتاج حاجتمند خویش

زاهد از نظاره خوبان مرا سوگند داد

جلوه گر زیشان تویی چون نشکنم سوگند خویش

هیچ چیزی نیست پیش دیده عارف حجاب

اوبه عشق توست مشعوف زن و فرزند خویش

عالمی راگوش عقل و هوش برگفتار توست

مهر خاموشی گشا از لعل شکر خند خویش

ناصح مشفق دهد پندم که ترک عشق گوی

روی بنما تا کشد شرمندگی از پند خویش

یار بی مانند ما فرد است جامی از دو کون

فرد شو تا بر خوری از یار بی مانند خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.