گنجور

شمارهٔ ۲۲۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

پریرخا چو خیالت فسونگری گیرد

ازان فسون من دیوانه را پری گیرد

ز دام عشق تو مشکل کسی تواند جست

چو گرد یاسمنت سنبل طری گیرد

ز شهر صبر دلم خیمه زد برون اینست

سزای آن که چو من یار لشکری گیرد

قدم ز دیده کنم در رهت نه فرق چرا

سلوک راه تو را مرد سرسری گیرد

به لطف کوش که ماند ز منصب شاهی

چو شه نه قاعده بنده پروری گیرد

عمامه و فش و ریش است مایه تشویش

خوش آن حریف که دین قلندری گیرد

همای طبع تو جامی بلندپرواز است

سزد که کنگر کاخ سخنوری گیرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن