گنجور

شمارهٔ ۱۷۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتد

ز سایه نیز که چون زلف در قفای تو افتد

به هر بلا رسد از تو غیر شکر نگویم

مرا عطاست بلایی که از برای تو افتد

به چتر شاه کجا سر درآورم که به فرقم

بس است سایه لطفی که از گدای تو افتد

ز خاک سرو بروید ز سرو دل چو صنوبر

چو سایه در رهی از قد دلربای تو افتد

اگر بهشت بود خاطرم قرار نگیرد

به خانه ای که نه همسایه سرای تو افتد

ز سینه کرده سپر چشم انتظار به راهم

بود که بر سپرم ناوک جفای توافتد

بود ز نخل سخن میوه ریز خامه جامی

امیدواری آن را که آن خورای تو افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام