گنجور

 
جامی

چه لطف بود که شیرین شمایل من کرد

که شب نزول کرامت به منزل من کرد

دعای اهل صفا کرده حرز بازوی خویش

نشست و ساعد سیمین حمایل من کرد

نهاد بر دل من دست و راحت از هر سو

ز دستیاری او روی با دل من کرد

هزارمشکلم از درد عشق در دل بود

به یک دو نکته لبش حل مشکل من کرد

چو شمع محفل من شد رخش چو پروانه

همای سدره نشین طوف محفل من کرد

مرا به رندی و مستی که طعنه زد زاهد

نه طعنه بود که شرح فضایل من کرد

شدم قتیل چو جامی و بهره مند مباد

ز عمر هر که نه تحسین قاتل من کرد